تبليغاتX
ستاره ی سهیل

ستاره ی سهیل

امروز



همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد

ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم

مانند غریقی در طوفان تنها مانده ام

آخرین فریادهای خسته ام را

که تو را می خواند

 بشنو

 بشتاب

او را دریاب


نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب



به تماشای کدامین شبت نشستی که ستاره ات را گم کردی؟

اشکهای تو سهم کدام غم شده که به خنده هایت مجال خندیدن نمی دهند؟

تو کنار کدام غروب خانه نشین شده ای که بوی طلوع دستهای من

به دستانت نمی رسد؟

نکند باز هم پر از خیال با من بودنی که مرا نمی بینی؟

از شب بپرس نبودن هایمان چقدر اشک به لحظه هایمان فروخته

که ثانیه ها با بودنمان پر نمی شوند.

از خورشید بخواه که حسرت روزهایمان را نخورد و به اشک هایت بسپار

که به چشم هایت فرصت دهند تا از کلمات من پر شوند.

از باد بپرس چرا هنوز نگاهم تن پوش شب پره های نگاهت نشده

و سهم لاله های پشت پنجره یک شمع بی ذوق است.

بیا از دنیا بپرسیم چند قدم تا به هم رسیدنمان،

چند نفس تا نفس کشیدن تنهاییمان مانده است


نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب




نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب




نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب




نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب




نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب




ادامه مطلب

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب




نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب



مرد و زن جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب میراندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو. من میترسم.

مرد جوان: نه اینجوری خیلی بهتره. بیشتر بهم میچسبی.

زن: خواهش میکنم. من میترسم.

مرد: خوب!! اول باید بگی که دوستم داری...

زن: دوست دارم.. دوست دارم... حالا میشه یواش تر بری؟؟

مرد: باشه. به شرطی که کلاه رو از رو سرم برداری و رو سرت بزاری... اذیتم میکنه.

روز بعد, واقعه ای در روزنامه ها ثبت شد....

***برخورد یک موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید***

"در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد, یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود و بدون اینکه همسرش را مطلع کند, با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت. او خواست تا برای آخرین بار "دوستت دارم" را از زبان همسرش بشنود..... به این ترتیب "خودش رفت تا او بماند....."


نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب



خسته شدم ،

 

نیست شدم ...

.

گوشم از این حرف ، پُر است:

.

                   " آخر غصُه ، مُردن است !

.

مُردن من ،

.

همین دَم است !

.

                         " که از تو دورمانده ام .

.

من که بدون روی ِ تو ،

.

رو ، به هوا ، نمیکنم.

.

من که بدون چشم تو ،

.

بنده دعا نمیکنم.

.

دور شدی ،

 

کور ، شدم.

.

                       " مشعل ِ بی نور شدم.

.

من !

.

که بدون اسم ِ تو ،

.

اسم ، صدا  نمیکنم.

.

ماه ،

.

چه ماه ِ کاملی !

.

دست مریزاد ، خدا !

 .

من که بدون روی تو

 

ماه نگا نمیکنم .


نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

لينك مطلب



کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by starsohel.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM